لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

نمایشگاه کتاب

سلام خوبین از شیطونیا یی که برای ماماناتون میکنید خسته نباشید امروز با بابا جون ومامان جون رفتیم نمایشگاه کتاب جاتون خالی رفتم غرفه کودک مجموعه خاله ستاره با اهنگش نانای کردم اونا هم به من تخفیف دادن ستاد اقامه نماز هم یک عکس یادگاری از گرفت اینجا در ورودی که به من بادکنک دادن تبلیغات غوغا میکند تازشم رنگ لباسم  اینجا من با عروسکهای اونجا که بازم برای تبلیغات بودن عکس گفتم و این هم سیدی هایی که خریدم واین هم منو تبلیغات خاله ستاره اینم عروسک های انگشتی اینم عکسی که ستاد اقامه نماز گرفت اما چون مامان جونم از رو عکس عکس گرفتهیک کم کیفیتش پایین ببخشید ...
19 ارديبهشت 1393

کوتاه کردن موهای عمه جون

سلام امروز با عمه جونم رفتیم هیراشگاه اونجا خانوم هیراشگر به عمه گفت چه مدلی کوتاه بشه بعد از کلی توضیحات مامان خانوم هیراشگر گفت چون موهای عمه جون فر باید یک مدلی کوتاه کنه که همیشه قشنگ باشه ونیاز به سشوار نداشته باشه وخیلی هم قشنگ کوتاه کرد ما منم کلی دوست شده بود اینم تیپ اون روزی که رفتم هیراشگاه   ...
17 ارديبهشت 1393

قوم قوم عمو هادی

سلام امروز خیلی خوشحالم چون بابا جون برای مامانی یک گوشی قشنگ خرید ازاون تاچ بزرگا عمو هادی هم یک قوقوم سفید خوشکل خریدالبته دوروز بعد یک اتفاق بد افتاد پسر عمو با عم هادی تصادف کرد صورتش خیلی زخمی شد خدا کنه زود خوب بشه ...
14 ارديبهشت 1393

تولد خاله جون خودم

امروز تولد خاله جون خودمه مامانی منو خوابوند رفت برای خاله کادو خرید یک قاب عکس که یک ساعت شنی کوچولو کنارش بود برای منم یک ببعی خرید چون همون جا کادوش کرد نتونست ازش عکس بگیره ولی این ببعی من حالا شدن سه تا مثل ما من ومامان و بابا ...
7 ارديبهشت 1393

تولد مهدی یار

سلام امروز دوم اردیبهشت و دوست مامان مارو برای تولد نی نی مهدیار دعوت کرده و منم کلی خوشحالم ومنتظرم زود تر عصر بشه بریم خونشون اونجا خیلی خوش گذشت اما مهدیار لپ منو چنگ زد و زخمی کرد و بابا هم حسابی عصبانی شد وقتی دید اما زود خوب شد اینجا داشتم فکر میکردم با این اهنگ برقصم یا نه اینجا هم مثل خانوما نشستم ازم پذیرایی کنن چه ساندویچی بود اخیش مرسی خب یک چرت کوچیک بزنم تا مامانم حاضر شه مامان جون بریم ورفع زحمت کنیم بابت همه چیز ممنون اینم روز بعد جشن که رفتم خونه عمو علی اینم اثار جرم اقا مهدیار   ...
4 ارديبهشت 1393

رفتن خاله جونی مامان به مکه وتولد بابا جونی

سلام امروز تولد بابا جونی بود که من تولدش با پیامک بهش تبریک گفتم با با جون جون جون خودمی بازم تولدت مبارک بعد عصر قرار شد بریم خونه خاله مامانی اخا تازه از مکه اومده بودن وقتی که اماده شدم برم اینم وقتی هممون اماده رفتن شدیم اینم عکس دوستام که اونجا پیدا کردم به ترتیب از راست فاطمه محدثه نیایش البته دختر خاله مامانی بودن خیلی خوش گذشت جاتون خالی خاله جون مامانم یک عروسک خوشمل به من هدیه داد   و اما ماجرای  زیبای برگشت که تو اسانسور گیر کردیم ودایی رضا مارو نجات داد وگرنه الان متن یاد بود تو وبلاگ بود ...
3 ارديبهشت 1393

چهار شنبه سوری

سلام نی نی گولوهای خوشمل امروز از خواب پاشدم دیدم مامانم د اره با عمه حرف میزنه داشتن قرار شب میذاشتن بله عصر دیدم کلی سرو صدا میاد ترق توروق تاپتوپ  بامب بومب بله همه داشتن اتیش میسوزوندن بعد زنگ در زده شد زن عمو بود کلی ترقه برامون اورده بود بعدم عمه جونم با پسر عمو اومدن رفتیم پشت بوم حالا خودتون ببینین اینجا هم ما باهم بالون ارزو ها رو هوا کردیم وحسابی ارزوی خوب کردیم ایجا هم مامانم ادای پهلوون معروف بومبل بومبل رو در اورد تا ما بخندیم اینم باباجونم که اخر شیطونی ما رسید ویک عکس یادگاری باهم گرفتیم اینم امیر عباس پسر همسایه که باهم کلی اتشیش سوزوندیم وحسابی خوش گذشت کلی سرو صدا کردیم جای همتون خالی ...
1 ارديبهشت 1393